**چیه؟ چیزی شده؟
نه، دارم فکر میکنم،به 20 سالی که گذشته ، به اینکه تو 20 سال گذشته دو تا بچه بزرگ کردم، یکیش الان 42 سالشه ( شوهرش رو میگفت ) یکی دیگه اش یه پسر 17 ساله، روز اول عاشق هر دوشون بودم اما امروز از بچه 42 ساله ام متنفرم و خسته، عشقم به بچه 17 ساله ام 100 برابر شده، راستی چرا من باید اون هم تربیت میکردم؟ چرا باید همه چیز رو یادش میدادم؟ مگه اینها وظیفه مامانش نبود؟ اصلا چرا اینقدر وقت گذاشتم؟ اما دیگه اینو نمی فهمم حالا که شده همون چیزی که من میخواستم چرا اینقدر ازش بدم میاد؟؟؟؟؟؟؟ چرا حالمو به هم میزنه؟؟؟؟؟چرا حس میکنم خیلی خسته ام کرده؟؟؟ چرا خیلی از لحظات زندگیم رو که میتونست خیلی خوب باشه از دست دادم به خاطر اون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باید تمومش کنم، بچه ام که بزرگه، خودم که کار میکنم و یک لقمه نون در میاد، نفس اونهم که حالمو به هم میزنه، نه دیگه جدی باید تمومش کنم.
میگم ، قبل از اینکه تیشه بزنی به ریشه همه چیز یه مدت ازش دور شو، شاید حتی فقط 2-3 هفته برو یه مسافرت ببین چی میشه.
تو دیگه چرا اینو میگی؟ فکر میکردم درکم میکنی،
آره ولی خودت یه چیزی گفتی، گفتی که حالا که شده همون چیزی که من میخوام، یعنی بالاخره مقاومت نکرده برای تغییر، اونهم تلاش کرده که چیز هایی که از بچگی تا حالا یاد گرفته بوده کم کم تغییرشون بده، بعضی از مردا اصلا حاضر نیستن قبول کنن که حتی احتیاج به 1% تغییر دارن، تا دهنتو باز کنی حرفی بزنی که به نفع وجهه اجتماعی و شخصیتی خودشونه باز میگن تو لازم نیست به من درس بدی اونهایی مشکل دارن که خیال میکنن علامه دهر هستن و همه مشکلات فقط مال زن هست.
شاید تو راست بگی ولی خسته ام، میدونی اونهم مقاومت کرد، چندین سال من اصرار کردم اون مقاومت کرد، تا ولش کردم و گیو آپ کردم، شروع کرد به عوض شدن چرا مرجان؟ واقعا چرا؟
خوب اینکه طبیعیه اصولا مرد جماعت مشکلات روانیش حاد تر از این حرفاست، مخصوصا از مدل ایرانیش، اونم بالای 40 ساله ها که میشدن مال نسل خیلی بسته، اینها همشون یه کم مخشون قاطی داره تو به دل نگیر.
اینها الان شوخی بود یا جدی؟
هاااااااننننن این الان طنز تلخ بید. هاااننننن این الان یعنی که جدی در قالب شوخی بید. چون اینها تا وقتیکه حس کنن برای طرفشون مهم هستن واسه خودشون می برن و میدوزن که خوب دوستم داره دیگه که تلاش میکنه، پس بی خیال، یا خیلی وقتها از سیستم فالگیر ها استفاده میکنن، یعنی یه زمینه از خانواده و شخصیت طرف دارن، میدونن که این آدم ول کن برو نیست، پس حرف گوش نمیدن، اما مردایی که تو کانادا دچار مشکل شدن و میدونن که اینجا کسی از انداختن و رفتن هراسی نداره، فقط دیوونه ان، یا به عبارتی مشکلات روانی دارن، حالا بی خیال این حرفا روز مادر مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!
2- آفلاین گذاشته که مرجان از کدوم سایت میتونم یه مداحی اشک آور مربوط به شام غریبان پیدا کنم؟ اگه آنلاین شدی لطفا همین الان جواب بده ، لازم دارم شدید. میرم رو مسنجر میزنم الو؟ هستی؟ فوری میادد بالا میگه آره آره قربون دستت آف منو گرفتی؟ میگم آخه این وقت سال؟ الان؟ اونجا باید دیر وقت باشه، برای چی نوحه شام غریبان میخوای؟
میگه تو این خونه که من هستم ( خودش یه دختر فوق لیسانسه، پذیرش دکترا گرفته برای کانادا با بورسیه، منتظر ویزاست با چند تا دختر دیگه هم خونه است تهران) همه بچه ها تقاضا کرده بودن برای سوئد اینها هم زدن ردیففففففففففففففف تقاضاها رو رد کردن من موندم با یه عده تو این خونه که یکی اس ام اس میزنه به بوی فرندش از اونور اون زنگ میزنه اینو دلداری بده این زوزه میکشه هوووووووووووو اون یکی میگه وای اگه به بوی فرندم بگم میره سراغ یه دختر دیگه، اون منو میخواست که با من بیاد اونور، یکی دیگه زده تمام سی دی هاش رو شکسته، اون یکی سرشو کرده تو بالش اینقدر مشت کوبیده رو تخت که اعصاب من بدتر از اون تخت خرد و خمیر شده، به خواهر یکیشون زنگ زدم میگم بابا این آبجیتون مرد اینجا از بس گریه کرده بیا باهاش حرف بزن ببین چی میگه؟ این دختره داد میکشه نهههههههههههههههه چرا به اون زنگ زدی فضووووووللللللللللللللللللللل نمیخوام با هیچ خری حرف بزنم، مرجان جون دستم به دامنت یه نوحه بذارم بلکه اینها بشینن با صدای اون تا صبح یه دل سیر گریه کنن و سینه بزنن، اگه نه تنها کسیکه الان از پنجره خودش رو پرت میکنه پایین منم. یکی منوووووو نجات بده...................................
3- نشسته بودیم تو یه رستوران ایرانی که آخر هفته رقص و آواز هم بر پاست ( مال حدود 1.5 ماه پیشه ) یه دختر 22 ساله هم که با خانواده اینجاست همراه ما بوده، همش گله که من دوست دارم دوست پسرم ایرانی باشه ولی پیدا نمیشه، همین موقع یه پسر اومد رد بشه بره خیلی معقول به نظر میومد ( فقط ظاهرش معقول بود ما چیز دیگه ندیدیم ها ) یکی از دوستا برگشته به این دختره میگه بیا الان این چه عیبی داره؟ خیلی آقا به نظر میاد، با حالت جیغ میگه اییییییییییییننننن؟؟؟؟؟؟؟؟ اینکه مو نداره کچله ( یه کم موهاش کم پشت شده بود ) همه ما ساکت میشیم، نیم ساعت بعدش چشمم میفته به یه پسری که کلی مو داشت رو سرش میگم خوب بیا این چطوره؟ میگه اه اه تو هم با این سلیقه ات، این چیه پشمالو !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما همه خنده مون میگیره، یکیمون با صدای بلند داد میزنه میگه بابا تکلیفتو روشن کن، پشمالو یا کچل؟ میگه آهان نه من بد گفتم !! نگاه کن از زیر دکمه یقه پیراهنش معلومه تخته سینه اش پشمالوئه اه اه بدم میادددددددددد، حالم به هم میخوره، مرد باید کله اش پشمالو باشه سینه اش کچل،ما که همه امون یه 10 -12 سالی از این دخترک بزرگتریم رسما غلاف میکنیم و کفففففففففففف میکنیم که چرا ما تا به حال به این فرمول زیبا دست پیدا نکرده بودیم، قیافه هممون نشان دهنده حس وحشتناک عقب موندگی و هالویی است. من یهو میگم خداییش حالا مرد پشمالو بده؟ همه چشم و ابرو ها میره بالا،میاد پایین، لبا کج و کوله شونه ها یکی در میون بالا پایین، گردن ها لق لق میخوره اما هیچ صدایی از کسی در نمیاد، نه کسی میگه آره نه میگه نه، همه چنگالها میره تو ظرف خالی میاد بیرون کم کم دستا وول وول میخوره، راستی ها چه موضوع مهمی پیدا شده بود برای بحث مرد پشمالو خوبه یا بد؟؟؟؟؟؟؟ یکیشون میگه خوب تو که می پرسی خودت جواب بده حاضری سرتو بذاری رو سینه پشمالو؟ میگم اگه اون تو یه قلب باشه که برای من بتپه، اگه همزمان که من سرم اون رو هست، اونم دستشو بذاره رو موهام، محکم فشارم بده بگه دوستت دارم، چرا که نه؟ کی دیگه به اون پشم ها کار داره؟ 3-4 نفر میگن اه اه، پوست آدم خورده میشه، زبره، منم دیگه جواب نمیدم،
امروز نزدیکای ظهر همون دخترک با دوست پسرش که تازه نزدیک 10-12 روزه هموپیدا کردن اومد دم خونه امون یه چیزی بگیره، چشمم به پسره افتاد یه نگاهی به این دختر کردم، که یه دفعه قرمز شد، پسره فوق العاده آقا، خوش تیپ، جلوی سرش تا نیمه پشت تقریبا کامل بی مو، یه تی شرت یقه 3 دکمه داشت که دکمه بالاش باز بود، کلی مو زده بود بیرون از لای همون دکمه ها، بعد از اینکه باهاش سلام و علیک کردم، دختره اومده یه جوری بین من و پسره ایستاده که اون نبینش میگه، مرجان جون 3-4 روزه میخوام بیام اینو ازت بگیرم، هر کار میکنم اینو بذارم سر کار خودم تنها بیام نمیشه، آخرش هم آبروم رفت. خنده ام میگیره میگم اگه اون شب من اصرار میکردم تو نمیفهمیدی چی میگم، باید خودت می فهمیدی اونچه که تو وجود یک مرد مهمه میزان آرامشیه که بهت میده نه تعداد موهای رو سرش یا تخته سینه اش، مخصوصا اصرار نکردم که ببینم آخرش خودت چیکار میکنی. یادت هم باشه که آبرو با این چیز ها نمیره اگه قبولش کردی که همراهت باشه باید همه چیزش رو با هم قبول کنی، نه اینکه احساسش رو بخوای ولی ظاهرش رو دوست نداشته باشی. همون اول مزایا و معایبش ( از نظر خودت و تو ذهنت) رو بذار کنار هم ببین چی میخوای، بعدا تصمیم بگیر، میگه فعلا!!!! که دوستش دارم، جواب نمیدم، میدونم اگه بازم جواب بدم این متوجه نمیشه من چی میگم، ما آدم ها عادت کردیم همه چیز رو خودمون تجربه کنیم، هیچکس از دیگری درس نگرفته که این دومیش باشه، در نتیجه سکوت میکنم.


