زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دو سه روز بود که میخواستم این پست رو بنویسم اما این مطلب ویولت باعث شد که مصمم بشم و اینکار رو انجام بدم.
 
چند شب پیش شبکه TLC داشت برنامه ای رو نشون میداد با این عنوان که I DID NOT KNOW I  WAS PREGNANTو تمام قصه هایی حقیقی بود از بچه هایی که مادراشون تا آخرین لحظه نمیدونستند که حتی ممکنه باردار باشند، این مادران همه اشون پریود کاملا مرتبی داشتند، هیچ علامتی مبنی بر  حاملگی نداشتند و حتی سر سوزنی هم شکمشون بزرگ نشده بود و فقط بچه در داخل حفره لگن رشد کرده بود، خود این برنامه اینها رو معجزه های کوچک میدونست که مادراشون از ا ل ک ل استفاده کرده بودن یکیشون ماری جوانا مصرف میکرد و چند تاشون هم سیگار می کشیدن اما صاحب بچه هایی کاملا سالم شده بودن ( عمر این بچه ها عمدتا بالای یکسال بود و معلوم بود که الان از سلامت جسمی برخوردارند ) یکیشون هم عضو تیم فوتبال دختران بود و مرتب تحت تمرینات سخت ورزشی.
 
اما جالبترینشون برای من دختری بود به نام CLAIRE . این متن زیر رو برای معرفی کوتاه کلیر از رو وب سایت TLC برداشتم ، بقیه قصه رو که از تلویزیون دیدم خودم مینویسم اینجا. 
  

24-year-old Claire is bedridden for months with Multiple Sclerosis. But when she discovers that she's in labor with her second child, and didn't even know she was pregnant, what happens next is only the first in a series of shocking medical miracles.

 
کلیر دختری بود که در نوجوانی براش تشخیص ام اس MS داده شده بود و به خاطر اینکه فکر میکرد با این بیماری نمیتونه وارد رابطه خوبی بشه به هیچ پسری توجه نمیکرد و اصلا نمیتونست باور کنه که کسی بخواد برای همیشه و رابطه بلند مدت باهاش بمونه در حالیکه ام اس داره. از قضا پسری به اسم تونی شدیدا دلبسته کلیر شد و بهش پیشنهاد ازدواج داد و با هم ازدواج کردند. چند وقت بعد از ازدواج علائم ام اس که در کلیر تقریبا زیاد بود تا حد زیادی کم شد و متوجه شد که بارداره، با مشورت پزشک و کمک مادرش و تونی بچه رو نگه داشت و صاحب پسری شد. حدود یکماه بعد از به دنیا اومدن پسرک کلیر به شدت حالش خوب شد تا در چهار ماهگی پسر متاسفانه متوجه شدن که بچه مشکل تنفسی داره و به هر حال بعد از انجام آنژیو برای پسرک کوچولو مجبور شدند که عمل باز قلب انجام بدن برای پسرک 4 ماهه، کلیر بعد از دیدن پسرک کوچولوش در اتاق ریکاوری و اینکه تنفس خوبی نداشت دچار بزرگترین حمله ام اسی شد که تا به اون زمان داشته و در اثر این حمله تقریبا سمت راست بدنش به طور کامل از کار افتاد. 
 
بعد از گذروندن همه این روز ها این دختر ( که اونموقع حدود 22 سالش بود ) به شدت علائم افسردگی رو از خودش نشون داد و تقریبا بی هیچ برنامه ای بیشترین زمانش رو توی تختش میگذروند، هیچ انگیزه ای برای بیرون رفتن نداشت و تونی و مادرش از پسرک کوچیکش نگهداری میکردند، چیزی که این وسط خیلی قلبش رو فشار میداد اینهمه عشقی بود که از تونی بهش میرسید . زمانیکه پسرکش 18 ماهه بود یک نیمه شب از درد شدیدی زیر شکمش از خواب پرید و کشون کشون خودش رو رسوند به دستشویی، و در حالیکه از درد داشت به خودش می پیچید، متوجه شد که چیزی افتاد توی کاسه توالت فرنگی، وقتی با احتیاط نگاه کرد نوزاد کوچولویی رو دید که هنوز بند نافش به بدن مادر وصل بود و در حالیکه به شدت ترسیده بود و توان در آوردن نوزاد رو نداشت، تونی رو صدا کرد، و بچه رو کشیدن بیرون، تو فاصله ای که تونی به 911 زنگ بزنه درد شدید دیگه ای اومد سراغ کلیر و با جیغی کوتاه و در کمال تعجب دومین دخترک کوچولو هم درون کاسه توالت افتاد. 
 
در حقیقت تو فاصله هول شدن و PANIC شدن اینها آمبولانس هم رسید و بچه ها به همراه مادرشون به بیمارستان منتقل شدن. زمانی که تونی بالای سر همسرش رسید، نا خوداگاه دست راست کلیر رو گرفت که کامل از کار افتاده بود و هیچ حسی نداشت نه حس لامسه و نه حس حرکتی، که کلیر در کمال تعجب گرمای دست تونی رو حس کرد و دست همسرش رو فشار داد، تنها دو روز بعد وقتی که میخواستند از بیمارستان مرخص بشن، کلیر هیچ علامتی از کرختی و به نوعی فلج سمت راست بدنش در بدنش وجود نداشت و به قول پزشکش برگشت به خونه SYMPTOMS FREE. چیزی که بیشتر از به دنیا اومدن بچه ها برای پزشکان معجزه به حساب میومد، خوب شدن کلیر از بیماری ام اس بود در حالیکه هیچ علامتی از ام اس نداشت.
 
نکته بعدی که پزشکش تاکید می کرد ( با چند تا پزشک در این رابطه صحبت کرد) این بود که فرزند اولی که کلیر میدونست بارداره و تمام مدت میترسید که نکنه داروهایی که برای جلوگیری از حملات ام اس مصرف میکنه روی بچه اثر بذاره یا خود بیماری روی سلامت جنین تاثیر کنه، عملا این اتفاق افتاده بود، و بچه با نا رسایی قلبی متولد شده بود. اما در مورد دو قلوها که حتی شک هم نداشت که بارداره و اصلا به سلامت بودن یا نبودن جنین فکر نکرده بود بارداری موفقی رو پشت سر گذاشته بود و الان بچه های سالم و خوشگلی داشت که حتی مادرشون در دوره بارداری کورتن هم مصرف کرده بود.
 
اما بشنوید از خود CLAIRE که با جدیت می گفت تمام اینها معجزه بود برای من اما معجزه عشق تونی به من و بچه ها. همسری که هرگز تنهام نگذاشت و تمام مدت دوران افسردگی من و حمله شدید ام اس که باعث فلج نیمی از بدنم شده بود، ( و دقیقا در همون دوران باردار شده بود ) تونی هرگز اجازه نداد که من فکر کنم چیزی از یک زن سالم کمتر دارم و عشقی بود که به پای من می ریخت و به همراه مادرم هر تلاشی برای شاد نگهداشتن من و پسرکم میکردند. 
 
امروز صبح که پست ویولت رو خوندم گفتم بذار حتما اینو اینجا بنویسم که نه تنها در مورد کسی که بیماری خاصی داره در مورد هر انسانی داشتن یک شریک و همراه خوب عاطفی معجزه می کنه، این که بدونی کسی هست برای خودت و فقط به خاطر شخص خودت نه برای زیباییت نه برای پولت نه برای امکاناتی خاص که می تونی در اختیارش بگذاری، بلکه صرفا برای وجود ارزشمند خودت و چه برسه به  کسی که بیماریی هم باید پشت سر بگذاره و با مشکلات خاصش دست و پنجه نرم کنه.  به طور قطع و یقین وجود یک شریک خوش قلب میتونه خیلی کمک باشه. این جمله تونی هم دلم میخواد بگم، که همون اول راه تاکید کرد که روزی که من پیشنهاد آشنایی به کلیر دادم بلافاصله به من گفت جریان بیماریش رو و من فرصت داشتم که با خودم فکر کنم آیا در ارتباط با این رابطه جدی هستم یا نه.
 
میدونم که در بین مردهای ایرانی خیلی کم آدمی با چنین روحیه ای پیدا میشه یعنی در حقیقت پیدا شدن چنین مردی در بین ایرانی ها خودش معجزه است اما اگر پیدا شد چرا که نه؟ چرا نباید وارد رابطه عاطفی شد؟ مردی که بفهمه و اونقدر صاحب شعور باشه که بدونه این بیماری مهمانی ناخوانده و ناخواسته بوده که وارد زندگی این دختر شده و شاید به جای این دختر وارد زندگی خودش می شد، و حاضر باشه که پا به پای شریکش و همراه با عشق مراحل تکامل عشق رو تجربه کنه واقعا نباید از دستش داد. دوست من پزشک بود که خودش دچار ام اس شد و به فاصله کمتر از 5-6 ماه همسرش خیلی راحت جدا شد و رفت، این مساله عملا دوست من رو که تازه سلامتیش هم در بحران نبود ، آن چنان درمونده کرد که تقریبا 80% فلج شد.  

 

مابقی بحث هم میسپاریم به استاد سخن و کسی که از نزدیک با این مساله دست و پنجه نرم کرده ، ویولت عزیز. فقط به صورت کلی میخواستم بگم داشتن یک رابطه خوب و ساالم که طرف مقابل هم قدرت درک شرایط اون دختر رو داشته باشه میتونه حتی به سلامت جسمی هم کمک کنه هرگز این شانس رو از خودتون نگیرید و هرگز فکر نکنید که چون بیماری خاصی مهمان شما شده باید از ایجاد و شروع رابطه فرار کرد فقط باید مواظب بود که آدم درستی رو انتخاب کنید که حس خوب بده نه اینکه بخواد حس خوب شما رو هم بگیره خدای نکرده.
 
 
پ.ن   


امسال هم در نظر سنجی وبلاگ های برتر با لطف و محبت دوستان عزیز اینجا رتبه شانزدهم رو کسب کردم و درست با یکی از دوست داشتنی ترین ها ، زیتون عزیز در یک رده قرار گرفتم اما این دلیل نمیشه که خودم رو با زیتون در یک سطح بدونم چرا که اونموقعی که نمی فهمیدم وبلاگ و وبلاگ نویسی چیه زیتون مشغول نوشتن وبلاگ بود از قدیمیهای وبلاگستان و صد البته دوست داشتنی. سال گذشته در رتبه نوزدهم بودم که امسال سه تا پله اومدم بالا.لوح تقدیر سال پیش رو ویولت عزیز زحمت کشید گرفت و به مامان رسوندن، امسال هم از طرف خانم پولاد زاده عزیز دعوت شدم به جشن پرشین بلاگ که خوب متاسفانه امکانش نبود، ولی به هر حال ازشون ممنون و متشکرم که محبت کردن ضمن توضیح لازم که با توجه به اینکه سال گذشته هم در لیست بودم امسال به منظور آشنا شدن با بقیه وبلاگ نویسان در لیست، از معرفی وبلاگ های تکراری خود داری کردند اما به هر حال دعوتنامه جشن رو برام فرستادن.  

 

به هر ترتیب صمیمانه از تمام دوستان خوب اینجا ممنونم که با حضور دوست داشتنیشون اجازه دادن که من هی برم بالای منبر هی نیام پایین، هی برم بالای منبر هی نیام پایین تا آخرش رو پله شانزدهم بنشینم، به جان خودم حالا که دیگه اصلا پایین نمیاام، آاای نکش دستم روو............ روی تک تک کسانی که محبت کردن و رای دادن رو میبوسم، تقسیم بندی جنسیتی هم نداریم، زن و مرد همه رو یک اندازه و یک جور و یک مدل ماچ میکنم :)) فقط آقایون ( که بعید میدونم هیچ آقایی در رای گیری شرکت کرده باشه ) ته ریش تیغ تیغی نداشته باشند لطفا من پوستم حساسه :)
 
پ.ن 2 
 
این که من از تلویزیون غیر ایرانی نوشتم دلیل این نیست که خاله زنکی !! من تموم شده و دیگه تلویزیون ضرغامی نگاه نمیکنم اتفاقا الان بست نشستم تا شمس العماره شروع بشه :))  

 

  

 

یه ماچ داد و دمش گرم [ 94 ] | یکشنبه 17 آبان ماه سال 1388 | 04:41 AM | مرجان



خروجی وبلاگ